![]() |
![]() |
|
|
شاپرک عزیز
تولدت مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 1:3 توسط دختر کویر |
|
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 فروردین1386ساعت 1:16 توسط دختر کویر |
|
|
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک در "تو" خلاصه کردم: ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی! تکرار... (قیصر امین پور) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 اسفند1385ساعت 10:14 توسط دختر کویر |
|
|
به آسمان شب می نگرم و با خود فکر می کنم
به جز رفت و آمد فرشتگان از مقابل ستاره ها چه٬میتواند سوسوی ستاره ها را توجیه کند؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 17:53 توسط دختر کویر |
|
|
سلام به همه
شنیدم اگه یه مدت وبلاگ رو آپ نکنیم بسته میشه من هم اومدم تا این عکس رو بذارم برای این که یه معذرت خواهی بزرگ بکنم از همه ی شما که به وبلاگ من اومدین و نظر دادین ومن نتونستم به وبلاگتون بیام یا ازتون تشکر کنم. مخصوصا" یک دوست" عزیز با این درس ها دیگه نمی شه کاری کرد اما قول میدم آپ بعدیم را زودتر بکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 بهمن1385ساعت 20:6 توسط دختر کویر |
|
|
هرگاه دلت برای دریا تنگ شد
به آسمان نگاه کن که در این آبی پاک می شود جنبش ماهی ها را دید! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 22:19 توسط دختر کویر |
|
|
یه لیوان شیشه ای......خالی
یه پارچ آب خم می شه و توی لیوان رو نگاه میکنه آب سر می خوره...از روی هم...پیوسته...بالا و پایین می ره سرازیر می شه توی لیوان...پیچ و تاب می خوره به دیواره ی- شیشه ای برخورد می کنه٬می چرخه...کم کم میاد بالا...آب همین طور می ریزه و سینه ی آبِ توی لیوان رو پاره می کنه می ره تا وسطای لیوان ٬پخش می شه....لیوان پر می شه پارچ کمرشو صاف می کنه.... یه لیوان شیشه ای پر از آرامش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0:44 توسط دختر کویر |
|
|
شبی از شبها٬ مردی خواب عجیبی دید.او در
عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال٬ در آسمان بالای سرش٬ خاطرات دوران کودکی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است.او که محو تماشای زندگی اش بود٬ ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جاپای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که او دوران پر درد زندگی اش را طی می کرده است . ...بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش بود٬ گفت:پروردگارا!تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد ٬ در تمام مسیر زندگی ٬ کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام ٬ فقط جای پای یک نفر وجود دارد؟ چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم٬تنها گذاشتی؟ خداوند لبخند زد و گفت:بنده ی عزیزم!من هرگز تو را تنها نگذاشته ام.زمان هایی که تو در رنج و سختی بودی ٬من تو را در آغوش گرفته بودم تا به سلامتی از موانع عبور کنی. (؟) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 تیر1385ساعت 23:36 توسط دختر کویر |
|
|
کمک واقعی٬ کاری نیست که دوستان برای مان می کنند.کمک واقعی٬اطمینان به این است که آن ها کمک خواهند کرد. (اپیکور)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 تیر1385ساعت 19:6 توسط دختر کویر |
|
|
دريا بود و آسمان و ستاره ها.... شب ها ستاره ها روی موج ها تاب می خوردند و برای دريااز آسمان می گفتند و از آدم هايی که شب ها به آن هاچشم می دوختند و درخشش سيمين آن ها را می ستودند ٬ستاره ها آن قدر از آسمان گفتند که دريا عاشق آسمان شد و تصميم گرفت ستاره شود و به دل آسمان برود هنگامی که دريا اين موضوع را به آسمان گفت٬آسمان لبخند تلخی زد و گفت : تو تنها دريايی نيستی که می خواهی ستاره شوی اين ستاره ها که می بينی تکه هايی از قلب اقيانوس هايی هستند که آرزو داشتند اينجا باشند ولی هيچکدام از آنها عاشق من نيستند ٬ زيرا برای پيوستن به من بايد تمام قلبشان را به من می سپردند و هيچ اقيانوسی حاضر نيست نابود شود... آسمان غمگين بود ٬ دريا که واقعا عاشق آسمان شده بود با ديدن ناراحتی او تاب نياورد و گفت: من حاضرم تمام قلبم را به تو بدهم و در دلت بدرخشم . سپس درنگی کرد و گفت: برای مرگ آماده ام. آسمان شاد شد. او گفت: خورشيد به تو خواهد تابيد و من ديگر بر رويت باران نخواهم ريخت و تو کم کم خشک خواهی شد و سپس تو به من می پيوندی. دريا ترسيد ولی چيزی نگفت ٬عشق به آسمان همه ی وجودش را گرفته بود. روز ها گذشت ٬ ماهها و سالها هم. و دريا با وجود اينکه آبش را از دست می داد و همه ی وجودش در تشنگی غرق می شد ولی.... دريا خشک شد و ديگر اثری از آن پهنه ی نيلگون پردرخشش نبود .شب که شد ستاره ها دوباره در دل آسمان سياه ظاهر شدند٬ در ميان آنها ستاره ای می درخشيد که زمين در تمام طول عمرش هرگز همچون او نديده بود ٬ستاره ای بزرگ و سراسر نقره ای و به قدری پرنور که تاريکی اطرافش را روشنايی بخشيده بود. قلب دريا به آسمان پيوسته بود و آن دو با هم خوشبخت بودند. و اکنون ٬تو هرگاه به آسمان نگريستی و قلب دريا و تکه هايی از قلب اقيانوس ها را ديدی ٬بدان که در ميان آنها تنها يک اقيانوس برای درخشيدن تن به فنا داد و او کوير بود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 تیر1385ساعت 10:59 توسط دختر کویر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|